مؤلف مجهول

279

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

به يك پاى قايم مىبود و روزانه صايم . و در افطار خود زياده از دو مثقال طعام نخوردى . اين نيز در دو روز يك‌بار بود . ديگر اكتفى به آب كردى . بدانكه كرامات غريبه از حضرت شيخ قدس الله سره و طيب الله مرقده هميشه به وقوع مىآمد . يكى از كرامات آن بزرگوار « 1 » آن بود كه در ديگدان لنگر او آتش نمىافروختند ، و به ديگ آب نمىريختند و ليكن ديگ هميشه « 2 » پرآب و ديگدان پرآتش بود ، و هر نوع آشى كه به خاطر شيخ مىرسيد پخته و مهيا مىشد « 3 » . و ديگر آنكه شيخ را مركبى بود " بيقره " نام ، هرگز جو حرام و آب مشكوك و مكروه نمىخورد . و ديگر سگى داشت شبگير نام ، هركس كه بىاعتقادانه به ملازمت شيخ آمدى ، هرگز به خانقاه ره ندادى و هركه به اخلاص و اعتقاد آمدى با وى تملق « 4 » بسيار نمودى . و ديگر آنكه هرگاه كه شيخ به باغ خود رفتى كه از منزل شيخ نيم فرسخ « 5 » شرعى راه بود ، در گرمى هوا پارهء ابرى « 6 » در برابر سر آن بزرگوار آمدى و سايه افكندى . روزى به باغ مىرفت و درويشان همراه بودند . شتربانى پيش آمد و گفت : اى بزرگوار ! شترى داشتم كه از جان خود عزيزتر مىداشتم . امروز دوازده روز است كه به جهازش گم شده است و نمىيابم . حيرانم و سرگردان « 7 » ! آمده‌ام كه علاج كار من سرگردان تو مىكنى و اين مقدار زر به تو نذر كرده‌ام و آورده « 8 » . زر خود « 9 » بگير و شتر مرا يافته بده ، و الا اين شتر را در عهده تو كردم ، روز قيامت آمنا به و صدقنا از تو خواهم طلبيد . حضرت شيخ چون اين « 10 » سخن از شتربان بشنيد ، بر خود پيچيد آنگاه به نذر او تكبير گفت ، و زر به دست مبارك خود گرفت و گفت : « اى ياران ! اين شتربان به امر عجيبى من درويش را تكليف كرد ، اگر قبول نكنم نوميد خواهد گشت . چون به اميدوارى تمام از سر بيچارگى التجا با من درويش كرده است ، لاجرم قبول بايد كرد ، و مشقت راه و تشويش آن را بر خود لازم بايد داشت » . و لجام مركب بازكشيد ، و ايستاد و مراقب شد و درويشان در گرد شيخ حلقه زدند و ساعتى برين گذشت « 11 » . ديدند كه مركب عرق كرد ، به نوعى كه آبها از او روان شد . آنگاه حضرت شيخ از مراقبه سر برداشت و گفت : اى شتربان ! برو و در ميان شتران خود ببين « 12 » شايد كه آمده باشد . شتربان به امر شيخ رفت ، ديد كه شتر « 13 » در ميان شتران افتاده است و مجال جنبيدن ندارد ، و از تمامى اعضاى وى

--> ( 1 ) - ب : حضرت ( 2 ) - ب ، ت : هميشه ديگ ( 3 ) - الف : مهيا مىبود ( 4 ) - ب : ملايمت ( 5 ) - الف ، ب : - فرسخ ( 6 ) - ب : پاره ابر ( 7 ) - ب : حيران و سرگردان ( 8 ) - ب : آوردم‌ام ، ت : آوردم ( 9 ) - ب : + را ( 10 ) - ب : - اين ( 11 ) - ب : و ساعتى برين گذشت درويشان در گرد او حلقه زدند ( 12 ) - الف : بوبين ( 13 ) - ب : - شتر